تبليغاتX
...دست نوشته های آرام

به خوابی هزار ساله نیازمندم

تا فرسودگی گردن و ساق ها را از یاد ببرم

و عادت حمل درای کهنه ی دل را
...

از خاطر چشمها و پاها پاک کنم

دیگر هیچ خدایی

از پهنه مرا به گردنه نخواهد رساند

و آسمان غبارآلود این دشت را

طراوت هیچ برفی تازه نخواهد کرد
 
 
حسین پناهی
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 22:37 توسط مارال آرام |

زماني مردي در حال پوليش كردن اتوموبيل جديدش بود كودك 4 ساله اش تكه سنگي را برداشت و بر روي بدنه اتومبيل خطوطي را انداخت
مرد آنچنان عصباني شد كه دست پسرش را در دست گرفت و چند بار محكم پشت دست او زد بدون انكه به دليل خشم متوجه شده باشد كه با آچار پسرش را تنبيه نموده
در بيمارستان به سبب شكستگي هاي فراوان انگشت های دست پسر قطع شد
وقتي كه پسر چشمان اندوهناك پدرش را ديد از او پرسيد "پدر كی انگشتهای من در خواهند آمد
آن مرد آنقدر مغموم بود كه هيچ نتوانست بگويد به سمت اتوموبيل برگشت وچندين بار با لگد به آن زد
حيران و سرگردان از عمل خويش روبروي اتومبيل نشسته بود و به خطوطي كه پسرش روي آن انداخته بود نگاه مي كرد. او نوشته بود
"دوستت دارم پدر"
روز بعد آن مرد خودكشي كرد...

خشم و عشق حد و مرزي ندارند دومي ( عشق) را انتخاب كنيد تا زندگی دوست داشتنی داشته باشيد و اين را به ياد داشته باشيد كه:

اشياء برای استفاده شدن و انسانها براي دوست داشتن می باشند
در حاليكه امروزه از انسانها استفاده مي شود و اشياء دوست داشته مي شوند.

همواره در ذهن داشته باشيد كه:
اشياء براي استفاد شدن و انسانها براي دوست داشتن مي باشند
مراقب افكارتان باشيد كه تبديل به گفتارتان ميشوند
مراقب گفتارتان باشيد كه تبديل به رفتار تان مي شود
مراقب رفتار تان باشيد كه تبديل به عادت مي شود
مراقب عادات خود باشيد که شخصيت شما می شود
مراقب شخصيت خود باشيد كه سرنوشت شما مي شود

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت 13:55 توسط مارال آرام |

 

آپلود

 

گاه می رویم تا برسیم.
کجایش را نمی ‌دانیم.
فقط می‌ رویم تا برسیم ...

 

بی خبر از آنکه همیشه رفتن راه رسیدن نیست.
گاه برای رسیدن باید نرفت، باید ایستاد و نگریست.
باید دید، شاید رسیده ای و ادامه دادن فقط دورت کند.
باید ایستاد و نگریست به مسیر طی شده ...

گاه رسیده ای و نمی‌ دانی
و گاه در ابتدای راهی و گمان می کنی رسیده ای
مهم رسیدن نیست، مهم آغاز است
که گاهی هیچ روی نمی دهد
و گاهی می شود بدون آنكه خواسته باشی!

پدرم می گفت تصمیم نگیر!
و اگر گرفتی آغاز را به تأخیر انداختن، نرسیدن است
اما گاهی آغاز نکردنِ یک مسیر بهترین راه رسیدن است

گاه حتی لازم است بعد از نمازت بنشینی و فکر کنی،
ببینی كه ورای باورهایت چیست؟
ترس یا اشتیاق یا حقیقت؟

گاهی هم درختی، گلی را آب بدهی، حیوانی را نوازش کنی و غذا بدهی؛
ببینی هنوز از طبیعت چیزی در وجودت هست یا نه؟

یا پای کامپیوترت نباشی، گوگل و یاهو و فلان را بی‌خیال شوی
با خانواده ات دور هم بنشینید، یا گوش به درد دل رفیقت بدهی و
ببینی زندگی فقط همین صفحه نمایش و فضای مجازی نیست ...

شاید هم بخشی از حقوقت را بدهی به یک انسان محتاج تا ببینی
در تقسیم عشق در نهایت تو برنده ای یا بازنده؟

 

لازم است گاهی عیسی باشی
ایوب باشی
و بالاخره لازم است گاهی از خود بیرون آیی و
از فاصله ای دورتر به خودت بنگری و با خود بگویی:
سالها سپری شد تا آن شوم که اکنون هستم ...
آیا ارزشش را داشت؟

 

سپس کم کم یاد می ‌گیری
که حتی نور خورشید هم سوزاننده است اگر زیاد آفتاب بگیری
می آموزی كه باید در باغ خود گل پرورش دهی
نه آنكه منتظر کسی باشی تا برایت گلی بیاورد.
یاد می ‌گیری که می‌ توانی تحمل کنی که در خداحافظی محکم باشی
و یاد می گیری که بیش از آنكه تصور می كردی خودت و عمرت ارزش دارد

............

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 13:43 توسط مارال آرام |

تنها با شهرت نیست كه میتوان جاودانه شد
این است راز جاودانگی

آیا تا به حال وقتی به پارک رفته ای؛ تو زمین بازی
 به بچه هایی که سوار چرخ و فلک هستند نگاه کرده ای؟


یا زمانی که قطرات بارون به زمین برخورد میکنند به صدای اون گوش داده ای ؟

آیا زیبایی بالهای یک پروانه زمانی که به هر طرف پرواز میکند را دیده ای ؟

وقت غروب در آسمانی نیمه ابری؛ آیا انعکاس رنگ خورشید را در ابرها نظاره گر بوده ای ؟

وقتی از دوستی میپرسی حالت چطور است؛ آیا صبر میکنی تا پاسخی دریافت کنی؟

آیا تا بحال به کودک خود گفته ای؛ "فردا این کار را خواهیم کرد"
و آنچنان شتابان بوده ای؛ که نتوانی غم او را در چشمانش ببینی؟


آن زمان که برای رسیدن به مکانی چنان شتابان می دوید،
نیمی از لذت راه را بر خود حرام می کنید.

آنگاه که روز خود را با نگرانی و عجله به پایان می رسانید،
گویی هدیه ای را ناگشوده به کناری می نهید.

زندگی که یک مسابقه دو نیست!
کمی آرام گیرید ...

به موسیقی زندگی گوش بسپارید،
پیش از آنکه آوای آن به پایان رسد.

من باور دارم که... همیشه باید کسانى که
صمیمانه دوستشان دارم را با کلمات و عبارات زیبا و دوستانه ترک گویم
زیرا ممکن است آخرین بارى باشد که آن‌ها را مى‌بینم
 

 

من باور دارم که :
دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترین لذت دنیا است

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391ساعت 23:52 توسط مارال آرام |

بگو سرگرم چی بودی که اینقد ساکتو سردی

خودت آرامشم بودی خودت دلواپسم کردی

ته قلبت هنوز باید یه احساسی به من باشه

چقد باید بمونم تا یکی مثل تو پیدا شه

تو روز  و روزگار من بی تو روزای شادی نیست

تو دنیایی منی اما به دنیا اعتمادی نیست!

سلام ای ناله بارون
سلام ای چشمای گریون
سلام  روزهای تلخ
هنوزم دوسش دارم
سلام ای بفض تو سینه
سلام ای اه آیینه
سلام شب های دل کندن
هنوز هم دوستش دارم

نمیدونی تو این روزا چقد حالم پریشونه
دلم با رفتنت تنگو دلم با بودنت خونه
خرابه حال من بی تو نمیتونم که بهتر شم
تو دستای تو گل کردم بزار با گریه پرپر شم
ای بی نشونم تو این خزون

منو از خودت بدون

یه بی نشونم تو این خزون یه بیقرارم یه نیمه جون

منو از خودت بدون

سلام ای ناله ی بارون سلام ای چشمای گریون سلام روزهای تلخ من هنوزم

دوستش دارم

سلام ای بغض تو سینه سلام ای آه آیینه سلام شب های دل کندن هنوز هم

دوسش دارم

خواننده:فریدون آسرایی

+ نوشته شده در یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت 12:41 توسط مارال آرام |

مردي با اسب و سگش در جاده‌اي راه مي‌رفتند. هنگام عبور
 
از كنار درخت عظيمي، صاعقه‌اي فرود آمد و آنها را كشت.
 
اما مرد نفهميد كه ديگر اين دنيا را ترك كرده است و همچنان
 
با دو جانورش پيش رفت. گاهي مدت‌ها طول مي‌كشد تا مرده‌ها
 
به شرايط جديد خودشان پي ببرند. پياده ‌روي درازي بود،تپه
 
بلندي بود، آفتاب تندي بود، عرق مي‌ريختند و به شدت تشنه
 
بودند. در يك پيچ جاده دروازه تمام مرمري عظيمي ديدند كه
 
به ميداني با سنگفرش طلا باز مي‌شد و در وسط آن چشمه‌اي
 
بود كه آب زلالي از آن جاري بود. رهگذر رو به مرد
 
دروازه ‌بان كرد و گفت: "روز بخير، اينجا كجاست كه  
 
اينقدر قشنگ است؟" دروازه‌بان: "روز به خير، اينجا بهشت
 
است."
 
"چه خوب كه به بهشت رسيديم، خيلي تشنه‌ايم."
 
دروازه ‌بان به چشمه اشاره كرد و گفت: "مي‌توانيد وارد
 
شويد و هر چه قدر دلتان مي‌خواهد بنوشيد."
 
- اسب و سگم هم تشنه‌اند.
 
نگهبان:" واقعأ متأسفم . ورود حيوانات به بهشت ممنوع
 
است."
 
مرد خيلي نااميد شد، چون خيلي تشنه بود، اما حاضر نبود
 
تنهايي آب بنوشد.
 
از نگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اينكه مدت
 
درازي از تپه بالا رفتند، به مزرعه‌اي رسيدند. راه ورود به
 
اين مزرعه، دروازه‌اي قديمي بود كه به يك جاده خاكي با
 
درختاني در دو طرفش باز مي‌شد. مردي در زير سايه
 
درخت‌ها دراز كشيده بود و صورتش را با كلاهي پوشانده بود،
 
احتمالأ خوابيده بود.
 
مسافر گفت: " روز بخير!"
 
مرد با سرش جواب داد.
 
- ما خيلي تشنه‌ايم . من، اسبم و سگم.
 
مرد به جايي اشاره كرد و گفت: ميان آن سنگ‌ها چشمه‌اي
 
است. هرقدر كه مي‌خواهيد بنوشيد.
 
مرد، اسب و سگ به كنار چشمه رفتند و تشنگي‌شان را فرو
 
نشاندند.
 
مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست
 
داشتيد، مي‌توانيد برگرديد.
 
مسافر پرسيد: فقط مي‌خواهم بدانم نام اينجا چيست؟
 
- بهشت
 
- بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمري هم گفت آنجا بهشت
 
است!
 
- آنجا بهشت نيست، دوزخ است.
 
مسافر حيران ماند:" بايد جلوي ديگران را بگيريد تا از نام
 
شما استفاده  نكنند! اين اطلاعات غلط باعث سردرگمي
 
زيادي مي‌شود! "
 
- كاملأ برعكس؛ در حقيقت لطف بزرگي به ما مي‌كنند.
 
چون تمام آنهايي كه حاضرند بهترين دوستانشان را ترك
 
كنند، همانجا مي‌مانند.
 
(پائولوکوئیلو)
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم فروردین 1391ساعت 12:34 توسط مارال آرام |

زندگی: من فرصتی مغتنم برای بودنم
تو اژدهایی مترصد بلعیدن

مرگ:
من آغازی به آرامش ابدیم
تو آغازی به آلام دنیوی

زندگی:
من خالق یک لحظه شیرین عاشقانه ام
تو جابری که دریغ از این لحظه نداری

مرگ:
تو تحمیل ناخواسته ی گریبانگیر بشریتی
من منتخب آنها برای رهایی از تو

زندگی:
تو فاجعه انفصال عاشق و معشوقی
من فرصت دوباره باهم بودنشان

مرگ:
تو بار سنگین اجباری برای زجر کشیدن
من جرثومه ای برای گریز از این وادی

زندگی:
تو اشک مادر داغدیده ای
من اشک شوق دیدار فرزند مفقود الاثر

مرگ:
تو تولد کودک نامشروع دو بی خانمانی
من گریزی برای رهایی از این مخمصه

زندگی:
من لبخند زیبای یک نو مادرم
تو خلوت تنهایی یک زوج عاشق

مرگ:
من پایان ناله های یک پیرمرد زمینگیرم
تو اصراری زجرآلود به بودن او

زندگی:
من مصور یک بوسه ی شیرین عاشقانه ام
تو قطره اشک یک عاشق در هجران معشوق

مرگ:
تو چشم نظاره گر شکنجه های یک شکنجه گری
من تیر خلاصی از این عذاب

زندگی:
من عفو یک پدر داغدیده ام
تو سنگسار یک زن به جرم عاشق بودن

مرگ:
من خط بطلان به وجود پس از مرگ معشوقم
تو جزای جرم زندگی بدون او

زندگی:
من نگاه نوازشگر یک پریزاده ام
تو خلوت سرد تنهایی

مرگ:
من فرصت گرم انتقامم
تو انتظار بیهوده یک مادر ناباور

زندگی:
من نقطه اوج عروج یک انسانم
تو نزول او به پست ترین جای ممکن !

مرگ:
............................... !!!


گرچه از مرگ گریزی نیست و نباید حتی لحظه ای از اون غافل بشیم اما زندگی نیز، فرصتی است که
خداوند بما داده و بجاست که ازش کمال لذت رو ببریم و زندگی را آنطور که شایسته است زندگی کنیم.

+ نوشته شده در یکشنبه بیستم فروردین 1391ساعت 11:41 توسط مارال آرام |

 يک روز جناب کافکا، در حال قدم زدن در پارک، چشمش به دختربچه‌اي مي‌افتد که

داشت گريه مي‌کرد.

کافکا جلو مي‌رود و علت گريه دخترک را جويا مي‌شود.

دخترک همان طور که گريه مي‌کرد پاسخ مي‌دهد: عروسکم گم شده!

کافکا با حالتي کلافه پاسخ مي‌دهد: امان از اين حواس پرت! گم نشده! رفته

مسافرت!

دخترک دست از گريه مي‌کشد و بهت زده مي‌پرسد: از کجا ميدوني؟

کافکا هم مي گويد: برات نامه نوشته و اون نامه پيش منه!

دخترک ذوق زده از او مي پرسد که آيا آن نامه را همراه خودش دارد يا نه که کافکا

مي‌گويد: نه . تو خونه‌ست. فردا همينجا باش تا برات بيارمش ...

کافکا سريعاً به خانه‌اش بازمي‌گردد و مشغول نوشتنِ نامه مي‌شود و چنان با دقت

که انگار در حال نوشتن کتابي مهم است!

و اين نامه‌ نويسي از زبان عروسک را به مدت سه هفته هر روز ادامه مي‌دهد و

دخترک در تمام اين مدت فکر مي‌کرده آن نامه ها به راستي نوشته‌ عروسکش

هستند.

و در نهايت کافکا داستان نامه‌ها را با اين بهانه‌ عروسک که «دارم عروسي مي کنم»

به پايان مي‌رساند.

*
اين؛ داستان همين کتاب «کافکا و عروسک مسافر» است.

اينکه مردي مانند فرانتس کافکا سه هفته از روزهاي سخت عمرش را صرف شاد

کردن دل کودکي کند و نامه‌ها را ـ به گفته همسرش دورا ـ با دقتي حتي بيشتر از

کتابها و داستان‌هايش بنويسد؛ واقعا تأثيرگذار است.

او واقعا باورش شده بود؛ اما باورپذيري بزرگترين دروغ هم بستگي به صداقتي دارد

که به آن بيان مي‌شود.

ـ امّا چرا عروسکم براي شما نامه نوشته؟

اين دوّمين سوال کليدي بود و کافکا خود را براي پاسخ دادن به آن آماده کرده بود،

پس بي هيچ ترديدي گفت: چون من نامه‌رسان عروسک‌ها هستم...

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم فروردین 1391ساعت 11:33 توسط مارال آرام |

 

294809_10150344127899763_949_n.jpg 

روزی زنی روستائی که هرگز حرف دلنشینی از همسرش نشنیده بود

بیمار شد شوهر او که راننده موتور سیکلت بود و از

موتورش براى‌ حمل و نقل کالا در شهر استفاده مى‌کردبراى

 اولین بار همسرش را سوار موتورسیکلت خود کرد.

زن با احتیاط سوار موتور شد و از دست پاچگی و خجالت

 نمی دانست دست هایش را کجا بگذارد که ناگهان

شوهرش گفت: "مرا بغل کن". زن پرسید: چه کار کنم؟

و وقتی متوجه حرف شوهرش شد ناگهان ...صورتش

سرخ شد با خجالت کمر شوهرش را بغل کرد و کم کم اشک

 صورتش را خیس نمود. به نیمه راه رسیده بودند که زن از

شوهرش خواست به خانه برگردند، شوهرش با تعجب

پرسید: چرا؟ تقریبا به بیمارستان رسیده ایم. زن جواب

داد: دیگر لازم نیست، بهتر شدم. سرم درد نمی کند.

شوهر همسرش را به خانه رساند ولى هرگز متوجه

نخواهد شد که گفتن همان جمله ى ساده ى "مرا بغل کن"

چقدر احساس خوشبختى را در قلب همسرش باعث شده

که در همین مسیر کوتاه، سردردش را خوب کرده است.

 

عشق چنان عظیم است که در تصور نمی گنجد.

 فاصله ابراز عشق دور نیست.

 فقط از قلب تا زبان است و کافی است که حرف های دلتان را بیان کنید

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم فروردین 1391ساعت 11:26 توسط مارال آرام |

768641_orig.jpg 

 
نه به دنبال نوروزم

نه بابونه وبهار

به دنبال توام

فصل به فصل

ماه به ماه

...
کوچه به کوچه

محله به محله

خیابان به خیابان.

حاجی فیروزها
 
به دنبال تو رقصانند

و دایره زنگی ها تو را می نوازند...

دیوانه ام

شوریده و حیران٬

کجایی؟؟؟

در بقچه بهار؟

یا پشت دیوار اسفند؟

بی تو دلتنگم...

فریادهایم را گله
 
و سکوتم را حماقت می دانند.

مجنونم می خوانند

شوریده و سرگشته!

خسته ام روحم عاصی.
 
بی تو
 
"واژه عشق و بهار

تکرار دلتنگیست..."

امضاء:آرام
 
 
 عید نوروز بر تمامی دوستان خوبم مبارک باد
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390ساعت 1:0 توسط مارال آرام |

 
y>